آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
۲
نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دوتن به یکی اکتفا کنید
او را رها کنید
حمید مصدق
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
۲
نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دوتن به یکی اکتفا کنید
او را رها کنید
حمید مصدق
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش
می افتاد
نه بید از باد نه برگ از برگ می جنبید
شکاف ابرها راهی به نور می دادند
دوباره راه را بر ماه می بستند
و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها پرواز می کردم
تو را می خواستم خوب ای خوبی
به دیدار تو من می آمدم با شوق با شادی
تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد
تو با من مهربانتر از منی یا من ؟
تو با من مهربانی میکنی چون مهر مهربانی با من
پس از توفان پس از تندر پس از باران
گل آرامش آوازی
به رنگ چشمهای روشنتدارد
نسیمی کز فراز باغ می اید
چه خوش بوی تنت دارد
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چینم