روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
***
مرا گفتی كه دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
سياوش كسرائي
***
مرا گفتی كه دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
سياوش كسرائي
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است؟
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
محتشم كاشاني
آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است...
خدایا
خدایا
تو با آن بزرگی
در آن آسمانها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا ؟
ـــــــــــــــ
شاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
ـــــــــــــــ
تاجري دسته گلي پرپر ديد
ياد پروانهي کسبش افتاد!
ـــــــــــــــ
تاجري اره برقي آورد.
پاي يک منظره را
امضا کرد!
سيد حسن حسيني