بهار غریب

 من به درماندگی صخره و سنگ
 من به آوارگی ابر ونسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
 و نه یاری دیگر
حیف
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
 از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد

 

حمید مصدق

بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
 غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
 دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
 وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
 ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
 و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
 پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
 ما باید دوست بداریم

 

حسین پناهی

تو را من چشم در راهم...

شروع بیت با حرف چ

چرا نمی شود بگویم از شما؟ علامت سوال       نمی شود بگویم از شما چرا؟ علامت سوال

مریم آریان

 


 

چادر سیاه روی سرت، مثل اینکه ... آه       مهتاب می شوی وسط یک شب سیاه

علی رضا ازادی

 


 

چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی        از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی

سمیه آقایی

 


 

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی        چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

هوشنگ ابتهاج

 


 

چراغی کهنه ام، وقت است خا موشم کنی، کم کم           من آن افسانه ام باید فراموشم کنی، کم کم

مهدی عابدی

 


 

 چشم اگر پوشیده باشد، دل نمی گردد سیاه        بیشتر، تاریکی این خانه از دام است و بس

صائب تبریزی

 


 

چشم دل باز کن تا جان بینی        آنچه نادیدنی است آن بینی

هاتف

 


 

چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت          داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

کلیم کاشانی

 


 

چشم را از دیگران بر بند و بر خود باز کن        مرد شو جز همت مردانه پشتیبان مخواه

احمد کمال پور

 


 

 

چنان میل دل دیوانه را سوی تو می بینم         که هر جا گم شد او را بر سر کوی تو می بینم

کمال الدین بنایی

 


 

 چندان که دویدیم به سامان نرسیدیم         ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم

شعبان کرم دخت

 


 

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات        که واجب شد طبیعت را مکافات

شهریار

 


 

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم         چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

شهریار

 


 

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش       مده بوسه بر روی فرزند خویش

سعدی

 


 

چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم          رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم

وحشی بافقی

 


 

چون خود نکنی چنان که گویی        پند تو بود دروغ و ترفند

ناصر خسرو

 


 

چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست          گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست

مولوی

 


 

چون صدف هرگز کسی ما را خریداری نکرد          گر چه با گوهر یکتا هم آغوشیم ما

محمد صوفی

 


 

چون وا نمیکنی گرهی خود گره مشو       ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

صائب تبریزی

 


 

چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن        به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن

عاشق اصفهانی

 


 

چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را        که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

حافظ شیرازی

 


 

چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی، رفتی        نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی

مهدی سهیلی

 


 

هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

قیصر امین پور

باید...

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست 
 زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم

 

شروع بیت با حرف ع

عمرت تا به کي به خود پرستي گذرد          يا در پي هستي و نيستي گذرد
خيام نيشابوري

 

 


 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را          که به ما سوا فکندي همه سايه ي هما را
شهريار

 


 

عيبي نباشد از تو که بر ما جفا رود        مجنون از آستانه ي ليلي کجا رود؟

 


 

عقربه باز پشت دستم را می گزد که قرار نزدیک است

 

لحظه های به بار آمدن شاخه ی انتظار نزدیک است

مرتضی آخرتی

 


 

عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست          پیرهن گر به تنش هست گریبانش نیست

 

نادم لاهیجی

 


 

عاشق اگر بیند ستم، کی شکوه از یارش کند         بلبل نمی رنجد ز گل، هر چند آزارش کنند

فایض ابهری

 


 

عاشقان چون عهد با جانان کنند           جان شیرین بر سر پیمان کنند

محمود شاهرخی

 


 

عاشقان را بگذارید بنالنند همه          مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

معین کرمانشاهی

 


 

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست          تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

میرزاده عشقی

 


 

عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد          ناز پرورده، تنعم نبرد راه به دوست

حافظ

 


 

عاشقی مقدور هر عیاش نیست          غم کشیدن صنعت نقاش نیست

بیدل

 


 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود          گر چه با آدمی بزرگ شود

سعدی

 


 

 عاقبت یک روز، مغرب محو مشرق می شود         عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

خلیل ذکاوت

 


 

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت           به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

سعدی

 


 

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد            پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

عماد خراسانی

 


 

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت          جان شیرین را فدای شیرین کرد و رفت

فرخی یزدی

 


 

 عشق بغضی بود و ناگهان شکست           سخت بود اما چقدر آسان شکست

سهیل محمودی

 


 

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود          هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدی

 


 

عشق، شیریست قوی پنجه و می گوید فاش          هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما

ادیب نیشابوری

 


 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت          همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی

سعدی

 


 

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست           عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

فروغی بسطامی

 


 

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم           تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

قیصر امین پور

 


 

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران           ساده دل من که قسم های تو باور کردم

شهریار

 


 

 

همه گویند که : تو عاشق اویی
 گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 نکند راست بگویند ؟

 

مهدی اخوان ثالث